پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۲۳۷

به دیدار توام چندان نیازست

که شرحش چون شبِ هجران درازست

دگر خوابم نمی گیرد که تا روز

همه شب چشمم از اندیشه بازست

نیازم در نمی گیرد همانا

درِ امّید مشتاقان فرازست

تو می دانی و من اسرار معلوم

کسی دیگر نداند کاین چه رازست

وفا می کن که جانِ اهل معنی

فدایِ راهِ یارِ پاک بازست

بناز از کام رانی بر جوانی

که بر ماهت به خوبی جای نازست

مرا بر صبر تلقین می کند عقل

ولیکن عشق می گوید مجازست

برآید کارها بی سعی مخلوق

نیاز بی دلان با بی نیازست

ز مولا استعانت کن نزاری

که در هر حال مولا کارسازست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۳۹ز من مپرس که شب چند رفت و کی روزست
  2. شمارهٔ ۲۴۰از ابتدا که لشکرِ ارواح برنشست
  3. شمارهٔ ۲۴۱عشقِ تو از در درآمد در میانِ جان نشست
  4. شمارهٔ ۲۴۲هرکه در حلقۀ عشّاقِ قلندر ننشست
  5. شمارهٔ ۲۴۳یارم برفت و از منِ دل خسته برشکست
  6. شمارهٔ ۲۴۴هم چو من هرگز خراباتِ الست
  7. شمارهٔ ۲۴۵خوشا وقتِ دیوانگانِ الست
  8. شمارهٔ ۲۴۶بر یادِ صبوحیانِ سر مست
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.