پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۲۴۳

یارم برفت و از منِ دل خسته برشکست

یاری چنان دریغ که بگذاشتم ز دست

حیف است دست باز گرفتن ز مهربان

خاصه چه مهربان بتِ خوش باشِ خوش نشست

یک دم خیالِ او ز دو چشمم نمی رود

زیرا تمام مستم از آن چشمِ نیم مست

گر گویمش دمی ز نظر رفته هست نیست

ورگویم از غمش دلم آزرده نیست هست

هم چون زمین تحمّلِ بارِ غمش کنم

تا آسمان شود به قیامت چو خاک پست

بر ما قیامت آمد و بگذشت و منتظر

دیریست تا به موعدِ خلدست پای بست

ای باز از زبانِ فلان گوی با فلان

گر هیچ یادت آید از صحبتِ الست

باز آ که در فراقِ تو زان ها که دیده ای

شوریده تر شده ست نزاریِ می پرست

ورنه جواب ده که به ما در سلوکِ عشق

آن کس رسد که کلّی از خویشتن برست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۴۵خوشا وقتِ دیوانگانِ الست
  2. شمارهٔ ۲۴۶بر یادِ صبوحیانِ سر مست
  3. شمارهٔ ۲۴۷درآمد از درِ من دوش هاتفی سر مست
  4. شمارهٔ ۲۴۸منم نزاریِ قلاّشِ رندِ عاشقِ مست
  5. شمارهٔ ۲۴۹جماد بی خبرست از خروشِ بلبلِ مست
  6. شمارهٔ ۲۵۰دوش رفتم در خرابات از نماز شام مست
  7. شمارهٔ ۲۵۱خرابم از آن نرگسِ نیم مست
  8. شمارهٔ ۲۵۲مست آمدیم و باز چنان می‌رویم مست
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.