پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۲۴۹

جماد بی خبرست از خروشِ بلبلِ مست

به باغ باده خورد هر که را حیاتی هست

ز عیش بهره ندارد کسی که وقتِ بهار

به پایِ گل نگرفته ست جامِ باده به دست

خوش آن خورد که به شب خیزد و به گه خفتد

نه آن که روز برآید ز خواب باز نشست

صبوح سنّتِ اهلِ دل است خاصه چنان

که آفتاب بر آید فرو شود سرمست

شکستِ ما مکن ای عاقل آبگینۀ خود

ز سنگِ عشق نگهدار کانِ ما بشکست

بیار ساقیِ مجلس که زهر نوش کنیم

که انگبین بود از دستِ تیره روی کبست

یکی دو پایه فرود آی و عارفان را بین

بلی بگفته و برکف گرفته جامِ الست

نزاریا نظر از بودِ خویشتن بردار

به قبله معتقدی پس به جهل بت مپرست

تو مردِ لاف نیی هر درخت را نرسد

که هم چو سرو بلندی کند به قامتِ پست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۵۱خرابم از آن نرگسِ نیم مست
  2. شمارهٔ ۲۵۲مست آمدیم و باز چنان می‌رویم مست
  3. شمارهٔ ۲۵۳چه کنم با دلِ شوریدهٔ دیوانهٔ مست
  4. شمارهٔ ۲۵۴مستم امروز چنین مستی ‌مست
  5. شمارهٔ ۲۵۵چون جان و دلم ملازمِ اوست
  6. شمارهٔ ۲۵۶جانم فدایِ آن که دلم مبتلای اوست
  7. شمارهٔ ۲۵۷اقبال قاصدی که رسد از جنابِ دوست
  8. شمارهٔ ۲۵۸صباح بر سرم آمد خیالِ طلعتِ دوست
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.