پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۲۳۶

مرا از روی خوبان ناگزیرست

نظر بر شاهدان چشمم منیرست

برو خاطر به یاری ده که دایم

دلِ صاحب نظر جایی اسیرست

مریدی کو جوانی در بر آورد

عجب گر دیگرش پروای پیرست

نثارِ یک قدم در پایِ محبوب

اگر صد جان برافشانی حقیرست

تو گر باور نمی داری که بی دوست

بخواهی مرد ما را دل پذیرست

اگر بی دوست خواهد بود فردوس

هوایِ باغ طوبا زمهریرست

به جانان زندۀ باقی توان بود

که جان ها را از آن جا ناگزیرست

به صورت نقشِ شیرین داشت فرهاد

بلی بر سنگ و ما را در ضمیرست

نزاری دایه در خواب است و تو طفل

بگریی خون گرت حاجت به شیرست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۳۸در کویِ خرابات کسی را که نیازست
  2. شمارهٔ ۲۳۹ز من مپرس که شب چند رفت و کی روزست
  3. شمارهٔ ۲۴۰از ابتدا که لشکرِ ارواح برنشست
  4. شمارهٔ ۲۴۱عشقِ تو از در درآمد در میانِ جان نشست
  5. شمارهٔ ۲۴۲هرکه در حلقۀ عشّاقِ قلندر ننشست
  6. شمارهٔ ۲۴۳یارم برفت و از منِ دل خسته برشکست
  7. شمارهٔ ۲۴۴هم چو من هرگز خراباتِ الست
  8. شمارهٔ ۲۴۵خوشا وقتِ دیوانگانِ الست
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.