پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۲۴۱

عشقِ تو از در درآمد در میانِ جان نشست

دستِ بی رحمی گشاد و زیرِ پایم کرد پست

جامِ غم در داد و مستم کرد و با دیوانگی

چون بود دیوانه آن گاهی که باشد نیز مست

عشق مردِ پخته خواهد خام بودم من مگر

آتشی زد در وجودم تا ز خام و پخته رست

از خودم بیگانه کرد و با خودم کرد آشنا

لاجرم جستم هم از خویش و هم از بیگانه جست

بی خودم کردند کلّی زان که بودم پیش ازین

خود فریب و خودنمای و خودشناس و خودپرست

نام وننگ وفخروعار و ترّ وخشکم پاک سوخت

آز وحرص وخوب وزشت ونیک وبد برهم شکست

تا چه برقی سوزناک است این که نامش هست عشق

هستِ هستش نیستِ نیست ونیستِ نیستش هستِ هست

عشقِ تو عشق است و آن گه عشق این ها نیزعشق

لذّتِ شکر تواند داشتن هرگز کبست

تا نزاری با تو در پیوست بگسست از جهان

با که بندد عهد چون با عشقِ تو جاوید بست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۴۳یارم برفت و از منِ دل خسته برشکست
  2. شمارهٔ ۲۴۴هم چو من هرگز خراباتِ الست
  3. شمارهٔ ۲۴۵خوشا وقتِ دیوانگانِ الست
  4. شمارهٔ ۲۴۶بر یادِ صبوحیانِ سر مست
  5. شمارهٔ ۲۴۷درآمد از درِ من دوش هاتفی سر مست
  6. شمارهٔ ۲۴۸منم نزاریِ قلاّشِ رندِ عاشقِ مست
  7. شمارهٔ ۲۴۹جماد بی خبرست از خروشِ بلبلِ مست
  8. شمارهٔ ۲۵۰دوش رفتم در خرابات از نماز شام مست
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.