پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۲۳۳

نور رخ تو صاف‌تر از چشمهٔ خورست

خاک در تو پاک‌تر از حوض کوثر است

در هیچ بوستان نبود چون قد تو سرو

ور هست در زمانه مگر سرو کشمرست

یا رب بهشت تازه بود همچو روی دوست

نادیده روی دوست یقینم که خوش‌ترست

مقصود من تویی ز بهشت ای بهشت روی

بی روی خرم تو بهشتم چه در خورست

چون دوست حاضر است به شمع احتیاج نیست

آنجا که روی دوست بود شب منور است

عشقت چو جان من بستد مهر برگرفت

با جان مهرپرور من مهرپرور است

فرمان عشق را چو قضا حکم نافذست

لا بلکه عشق را ز قضا حکم برترست

بر عمر حجتی که دبیر قضا نبشت

گر بی‌نشان عشق بود هم مزور است

ما را قضای عشق تو باری به سر رسید

تا خود پس از نوشتهٔ عشقم چه بر سرست

آری هزار جان نزاری فدای دوست

جانی که خود به عشق دهی کار دیگر است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۳۵هر دل که ز مهر غرق نورست
  2. شمارهٔ ۲۳۶مرا از روی خوبان ناگزیرست
  3. شمارهٔ ۲۳۷به دیدار توام چندان نیازست
  4. شمارهٔ ۲۳۸در کویِ خرابات کسی را که نیازست
  5. شمارهٔ ۲۳۹ز من مپرس که شب چند رفت و کی روزست
  6. شمارهٔ ۲۴۰از ابتدا که لشکرِ ارواح برنشست
  7. شمارهٔ ۲۴۱عشقِ تو از در درآمد در میانِ جان نشست
  8. شمارهٔ ۲۴۲هرکه در حلقۀ عشّاقِ قلندر ننشست
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.