پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۲۳۱

بر جمال دوست ما را وجد و حالی دیگرست

عاشقان را چشم باطن بر جمالی دیگرست

بی زبان و حرفشان باشد به جان با جان سخن

در میان این جماعت قیل و قالی دیگرست

روح را با روح راح عشق از مبدای کون

هر نفس با یکدگر زان اتصالی دیگرست

تا به اکمال حقیقی کان مقام اولیاست

آن کمال نفس را در سر کمالی دیگرست

بر بهشت و حور موهوم این همه تکرار چیست

این هم ار انصاف می‌خواهی خیالی دیگرست

مستی ما کس نداند کز کدامین خم‌کده‌ست

در قدح مستان فطرت را زلالی دیگرست

تو چه دانی بر سماوات حقایق چون روند

مرغ این معراج را پرّی و بالی دیگرست

تو مبین خود را، همه او بین که او را در نقاب

جز به چشم معرفت دیدن خیالی دیگرست

تا نپنداری که او را انتقالی هست، نیست

ور چنان بینی چنان دان کانتقالی دیگرست

نازکان را طاقت بار گران عشق نیست

بختیان بارکش را احتمالی دیگرست

مردمان بر شیوهٔ طرز نزاری منکرند

آری آری بی‌زبانان را مقالی دیگرست

با کسی آخر چه می‌گویند کو را در حیات

از وجود خویشتن هر دم ملالی دیگرست

در مراتب نیز اگر دانی ز راه خاصیت

جام جم در جنب جام او سفالی دیگرست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۳۳نور رخ تو صاف‌تر از چشمهٔ خورست
  2. شمارهٔ ۲۳۴یار ما را همچو روح الله دمی جان‌پرورست
  3. شمارهٔ ۲۳۵هر دل که ز مهر غرق نورست
  4. شمارهٔ ۲۳۶مرا از روی خوبان ناگزیرست
  5. شمارهٔ ۲۳۷به دیدار توام چندان نیازست
  6. شمارهٔ ۲۳۸در کویِ خرابات کسی را که نیازست
  7. شمارهٔ ۲۳۹ز من مپرس که شب چند رفت و کی روزست
  8. شمارهٔ ۲۴۰از ابتدا که لشکرِ ارواح برنشست
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.