پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۱۹

گر تو نگویی به من من به که دانم ترا

در نظر دیده ای دیده از آنم ترا

من به خود الا چو خود هیچ نبینم دگر

حیف بود گر زخود باز ندانم ترا

هستی من نیستی جز به وجود تو نیست

بود توانم به تو دید توانم ترا

هرچه تو گویی بیا آمدم از تو به تو

من کی ام اندر میان هم به تو خوانم ترا

هم تو نهی بر دلم دست و ترحّم کنی

از تو به بازوی خود کی بستانم ترا

من به جهان در که ام کالبدی نیم جان

گر تو نگویی که من جان و جهانم ترا

جان نزاری به تو زنده والّا نبد

با تو توان بودنی بی تو، چه دانم ترا

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۱شمع ما برخاست بنشان ای پسر مصباح را
  2. شمارهٔ ۲۲از دست بدادم دل شوریده خود را
  3. شمارهٔ ۲۳تشنه ام ساقی بیاور کاس را
  4. شمارهٔ ۲۴ساقی ز بامداد روان کن کئوس را
  5. شمارهٔ ۲۵ره نباشد در حریم عشق هر اوباش را
  6. شمارهٔ ۲۶ای پیک مشتاقان بگو این بی دل مشتاق را
  7. شمارهٔ ۲۷در عشق اعتبار منه صلح و جنگ را
  8. شمارهٔ ۲۸ساقی بیار از بامداد آن آب آتش رنگ را
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.