پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۱۴

از من چه شد که یاد نیامد حبیب را

مردم ز درد و نیست غم من طبیب را

گو رنجه کن قدم به عیادت که خوب روی

نبود بدیع اگر بنوازد غریب را

برآستان دوست مجاور بدی سرم

گردست امتناع نبودی رقیب را

هرگز به هرزه دامن گل کی دهد ز دست

گر هیچش اختیار بود عندلیب را

رغم عدو چه تعبیه یی ساخت زلف دوست

در جیب صبح باد روان کرد طبیب را

جز یاد دوستان نرود در مسامعم

آن به که نشنوم هذیان خطیب را

پیرانه سر چو زاهد صنعان ز دست دل

درگردن افکنم به ارادت صلیب را

استاد من معلم کُتّاب عشق بود

بیهوده می کنند ملامت ادیب را

تسلیم عشق شو چو نزاری نه معترض

نقض معلمان نرسد مستجیب را

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۶رفتم و دریافتم پیر خرابات را
  2. شمارهٔ ۱۷برخیز ساقیا بده آب حیات را
  3. شمارهٔ ۱۸دیر شد تا دوست می دارم ترا
  4. شمارهٔ ۱۹گر تو نگویی به من من به که دانم ترا
  5. شمارهٔ ۲۰ای با جفا در ساخته با ما نمی‌سازی چرا
  6. شمارهٔ ۲۱شمع ما برخاست بنشان ای پسر مصباح را
  7. شمارهٔ ۲۲از دست بدادم دل شوریده خود را
  8. شمارهٔ ۲۳تشنه ام ساقی بیاور کاس را
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.