پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۱۳۴۶

مرا تا دلی هست جانم تویی

نه خود این جهان کآن جهانم تویی

چه گویم ز دین و دل ای جانِ من

چو جانم تویی این و آنم تویی

نمی خواهم از تو بریدن به جسم

ازیرا که پیوندِ جانم تویی

گر از من بپرسند جانِ تو کیست

روانی بگویم روانم تویی

منم آن که بسیار گویم ولیک

چو اسرار گویم زبانم تویی

ز من هر چه صادر شود آن منم

ترا بی تو من چون ندانم تویی

به هر جا روی در رکابت منم

به هر جا روم هم عنانم تویی

اگرچه ز عشقت بمردم ولیک

حیاتِ دلِ ناتوانم تویی

مرا نیست با بود و نابود کار

یقینم توی و گمانم تویی

نزاری چه پیدا کند بر تو چون

همه آشکار و نهانم تویی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۳۴۸من آن نی ام که نی ام با تو یک دل و یک روی
  2. شمارهٔ ۱۳۴۹دلبرا هرچه از برِ ما می‌روی
  3. شمارهٔ ۱۳۵۰در دل نشسته ای اگر از دیده می روی
  4. شمارهٔ ۱۳۵۱روی مخوانش که می چکد عرق از وی
  5. شمارهٔ ۱۳۵۲ای در لبت خلاصه ی اعجازِ عیسوی
  6. شمارهٔ ۱۳۵۳صنوبر قامتی دیدم به راهی
  7. شمارهٔ ۱۳۵۴چه خوش بود که به بالینِ خفته ناگاهی
  8. شمارهٔ ۱۳۵۵نظرمان تازه می کن هر پگاهی
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.