پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۱۳۵۴

چه خوش بود که به بالینِ خفته ناگاهی

چو چشم باز گشایم مرا رسد ماهی

فقیر را چه سعادت ورایِ آن باشد

که سر به کنجِ خرابش در آورد شاهی

میانِ ظلمتِ شب نورِ طلعتش باشد

چو یوسفی که برآرد سر از بُنِ چاهی

اگر به تیغ زنند ار به تیر من باری

ز کویِ دوست فراتر نمی برم راهی

حذر ز دردِ دلم کآفتاب خیره شود

گر از درونِ پُر آتشم برآورم آهی

به اعتقادِ نزاری اگر به غیبتِ من

همه جهان به جوی ارزد و جوی کاهی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۳۵۶بر من بگذشت دی پگاهی
  2. شمارهٔ ۱۳۵۷چندان بنالم هر صبحگاهی
  3. شمارهٔ ۱۳۵۸پیام داد به من هاتف سحرگاهی
  4. شمارهٔ ۱۳۵۹هرگز نکنی به ما نگاهی
  5. شمارهٔ ۱۳۶۰بتی در خیمه ی دیدم چو ماهی
  6. شمارهٔ ۱۳۶۱عشق است نه هر چنان که خواهی
  7. شمارهٔ ۱۳۶۲من ز می کی توبه کردم این چه بهتان است هی
  8. شمارهٔ ۱۳۶۳دریغ عمر که بی‌هوده صرف شد هی هی
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.