پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۱۲۴۸

زبان دراو مکش ای بی بصر به دست درازی

که پاک سیرت و پاکیزه دامن است و نمازی

ترا که خوف نبوده ست شوق عشق چه دانی

ترا که دیده نباشد نظر چه گونه ببازی

به سر برند به سر عارفان طریق محبّت

به سرسری نتوان رفت راه عشق و به بازی

طمع مکن چو می کنی دگران را

غزای نفس خود اوّل کند مجاهد غازی

نظر چو بر نتوانی گرفت هم چو من از گل

ضرورت است که با خار دیده نیز بسازی

چو عشق دست برآورد سر به عجز نهادی

تو پس به مرتبه سلطان نیی غلام ایازی

دمی بیا به خرابات عشق و حالت ما بین

به شرط آن که قدم در نهی و سرنفرازی

مباش غرّه به حسن دو هفته ای گل رعنا

بقا طلب کن از این عمر مستعار چه نازی

دوای زندگیی کن نزاریا که نمیری

دواب را بود آخر همین حیات مجازی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۲۵۰شبی گر اتّفاق افتد که با ما خلوتی سازی
  2. شمارهٔ ۱۲۵۱چه باشد ار به ملاقات چاره‌ای سازی
  3. شمارهٔ ۱۲۵۲به حال من چه شود گر نظر کنی روزی
  4. شمارهٔ ۱۲۵۳خوشا که موسمِ گل بامداد برخیزی
  5. شمارهٔ ۱۲۵۴اگر چه سوخته‌ام در بلای عشق بسی
  6. شمارهٔ ۱۲۵۵به اعتقاد نزاری عزیزتر به بسی
  7. شمارهٔ ۱۲۵۶حرام بر من اگر بی تو می‌زنم نفسی
  8. شمارهٔ ۱۲۵۷بمیر و تا نبود هم‌نفس مزن نفسی
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.