پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۱۲۵۷

بمیر و تا نبود هم‌نفس مزن نفسی

که مرگ بهتر از این زندگی بود به بسی

چو با کسی نبود عهد روزگار عزیز

هباست گر همه عمری بود اگر نفسی

تو زاهدیّ و منم فاسقی چه میگویی

کدام بِه؟ تو به خود می روی و من به کسی

به صدر خاص به خاصی توان رسید بلی

که عشق گوهر خاص است و عقل عام خسی

به گوش جان بشنو صور حق نه هم چو خران

که مولعند به بانگ میان‌تهی جرسی

از آن قبل هوس روی دوست می‌کندم

که آدمی بچه را چاره نیست از هوسی

مرا کی ام که تمنای وصل دوست بود

کجا به دولت عنقا رسد چو من مگسی

نزاریا برو و دامنی به دست آور

که کس بدو نرسیده ست جز به دسترسی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۲۵۹کس ندارم که پیامی برد از من به کسی
  2. شمارهٔ ۱۲۶۰گر ز مردان صاحب درد باشی
  3. شمارهٔ ۱۲۶۱مرا تا جان و دل باشد به جای جان و دل باشی
  4. شمارهٔ ۱۲۶۲ترا با خویش کاری نیست تا با خویشتن باشی
  5. شمارهٔ ۱۲۶۳گر به فرمانِ من سوخته خرمن باشی
  6. شمارهٔ ۱۲۶۴به دست بی خبران چیست هیچ سرزنشی
  7. شمارهٔ ۱۲۶۵برخیز نگارا و برافروز چراغی
  8. شمارهٔ ۱۲۶۶دلا یک رنگ شو با ما مپوش از زرق زراقی
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.