پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۱۲۵۹

کس ندارم که پیامی برد از من به کسی

چون کنم دسترسم نیست به فریاد رسی

بر کسی شیفته ام باز من خام طمع

که چو من سوخته خرمن یله کرده است بسی

از منش یاد نمی آید و خود می داند

که از او صبر ندارم من مسکین نفسی

هوسی بود که با من به ضرورت می باخت

چند بردارد اگر عشق نباشد هوسی

من نه آنم که نظر بر همه جنس اندازم

کی شود گوهر دریا متعلق به خسی

بود آیا که سر کوی فلانی هرگز

روز بی محتسبی بینم و شب بی عسسی

گر به عمری نفسی وصل شکر دریابم

به علی رغم بر آید ز زمین خر مگسی

هرگز از کنج نیارم به درآمد پنهان

ورنه بسته ست به هر عضو من آخر جرسی

روش من همه سرمایه ی دیوانگی است

هرکسی ره به خرد برد و نزاری به کسی

رخ اگر بر رخ چون برگ گل دوست کشم

پیل را طرح نهم مدعیان را فَرَسی

بس دمی گر بکشندم چو برنج از سر پوست

والله ار ملک جهان پیش من ارزد عدسی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۲۶۱مرا تا جان و دل باشد به جای جان و دل باشی
  2. شمارهٔ ۱۲۶۲ترا با خویش کاری نیست تا با خویشتن باشی
  3. شمارهٔ ۱۲۶۳گر به فرمانِ من سوخته خرمن باشی
  4. شمارهٔ ۱۲۶۴به دست بی خبران چیست هیچ سرزنشی
  5. شمارهٔ ۱۲۶۵برخیز نگارا و برافروز چراغی
  6. شمارهٔ ۱۲۶۶دلا یک رنگ شو با ما مپوش از زرق زراقی
  7. شمارهٔ ۱۲۶۷کُشتی ز بس انتظار تا کی
  8. شمارهٔ ۱۲۶۸فراقِ دوست چه دردست بی دواء الکی
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.