پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۱۱۴۴

نگارا یاد می‌داری که با ما عهد پیوستی

چرا پیوند ببریدی چرا سوگند بشکستی

چو ما را ملک دل کردی و ملک جان زدی بر هم

قبای عهد بگشادی کمر برخون ما بستی

چنان یک‌باره ببریدی و ترک دوستی کردی

که مکتوبات یاران را جوابی باز نفرستی

قیامت می‌کند حسنت تعالی الله زهی فتنه

فغان برخاست از مردم به هر محفل که بنشستی

قبول دوستی کردی وداع وایه‌ی خود کن

که ممکن نیست جان بردن ازین دعوی که پیوستی

به پای خم نشستی سر بنه گردن مکش یارا

که پیل مست را با او خطا باشد زبردستی

هنوز افسرده پندارد که خواهد مست شد وقتی

اگر نقدی به دست آری ازین پس نسیه نپرستی

کسی از من نمی‌گوید به هشیاران که ای خامان

نزاری از الست آورد با خود این همه مستی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۱۴۶کاش باری عقل دست از کارِ ما واداشتی
  2. شمارهٔ ۱۱۴۷کاشکی ما را جفا از پیشِ ما برداشتی
  3. شمارهٔ ۱۱۴۸با ما به وفا یک قدم ای یار نرفتی
  4. شمارهٔ ۱۱۴۹تا در جهان پدید بود سرو قامتی
  5. شمارهٔ ۱۱۵۰اگر هرگز شبی خواهی به بالا کرد معراجی
  6. شمارهٔ ۱۱۵۱ساقیا خیز و برافروز سبک مصباحی
  7. شمارهٔ ۱۱۵۲نه قلزمم که به هم در شوم به هر بادی
  8. شمارهٔ ۱۱۵۳چون هیچ بقایی نکند خاکی و بادی
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.