پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۱۱۳۹

یک جام به من ده و برستی

از علتِ خویشتن‌پرستی

ساقی بنهم چرا بننهم

بر پای تو سر که حق به دستی

من جان به لب و تو جام بر کف

یک جام به من ده و برستی

منمای اگر امین رازی

خود را به کسان چنان که هستی

بی‌هوشی ما ز آب رز نیست

مستیم ز باده‌ی الستی

ای دوست رعایت دلی کن

کز طعنه‌ی دشمنش بخستی

گه گه چه شود که از سر لطف

پیغامی و نامه‌ای فرستی

گفتم به وصال درگشایی

تو خود درِ مردمی ببستی

هشیار نمی‌شود نزاری

از غایت بی‌خودی و مستی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۱۴۱چه شب بود آن که از ما برشکستی
  2. شمارهٔ ۱۱۴۲گر تو را با ما نه یاری با تو ما را دوستی
  3. شمارهٔ ۱۱۴۳خلاف وفا نیست در دوستی
  4. شمارهٔ ۱۱۴۴نگارا یاد می‌داری که با ما عهد پیوستی
  5. شمارهٔ ۱۱۴۵دوش آمد و گفت اگر ز هستی
  6. شمارهٔ ۱۱۴۶کاش باری عقل دست از کارِ ما واداشتی
  7. شمارهٔ ۱۱۴۷کاشکی ما را جفا از پیشِ ما برداشتی
  8. شمارهٔ ۱۱۴۸با ما به وفا یک قدم ای یار نرفتی
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.