پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۱۱۳۸

گر به مستی زدم اندر سر زلفت دستی

این همه خرده نگیرند بتا بر مستی

دست من گیر که بر دست نگیرند از مست

هان بده هین بستان از سر پیمان دستی

ای که گفتی من اگر مست بدم دوش امروز

سرِ این فتنه که داند به کجا پیوستی

خوش نکو طرفه عجب قاعده‌ای بودی اگر

هرکه بدمست شدی عهد وفا بشکستی

گر به طوفان عتاب تو غباری برخاست

کاشکی باز به آبِ سرِ من بنشستی

حلقه‌ی زلف تو در دست من و دل ساکن

والله ار سلسله برپای بدی بگسستی

کاشکی دست رسستی و در اسلام روا

تا من آن زلف چو زنار مغان بربستی

عشق در سینه و می در سر و سودا در دل

عقل را چاره همین بود که بیرون جستی

عشق و مستی و جوانی و نزاری هیهات

عقل اینجا چه کند کاش که باری هستی

من خود از صحبت اغیار گریزان باشم

خاصه از عقلِ جگرخواره گرانی پستی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۱۴۰گر مستی و گر هواپرستی
  2. شمارهٔ ۱۱۴۱چه شب بود آن که از ما برشکستی
  3. شمارهٔ ۱۱۴۲گر تو را با ما نه یاری با تو ما را دوستی
  4. شمارهٔ ۱۱۴۳خلاف وفا نیست در دوستی
  5. شمارهٔ ۱۱۴۴نگارا یاد می‌داری که با ما عهد پیوستی
  6. شمارهٔ ۱۱۴۵دوش آمد و گفت اگر ز هستی
  7. شمارهٔ ۱۱۴۶کاش باری عقل دست از کارِ ما واداشتی
  8. شمارهٔ ۱۱۴۷کاشکی ما را جفا از پیشِ ما برداشتی
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.