پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۱۰۶۳

هر که را مهرِ تو در دل نبود بی جان به

وان که جز عشقِ تو اش کیش بود قربان به

دلِ من در سرِ میدانِ محبّت چون گوی

در خمِ زلف چو چوگانِ تو سرگردان به

قفلِ یاقوت که بر درجِ دُر انداخته ای

سخت خوب است ولی پسته و گل خندان به

من به مرجان نکنم نسبتِ لعل تو که هست

بوسه ای زان لبِ لعلِ تو ز صد مرجان به

اگرم تیغ زنی سر نهم اندر قدمت

سرِ چاکر چو رود در قدمِ سلطان به

روی بنمای که ابرویِ تو محرابِ من است

باشدم کفرِ سرِ زلفِ تو از ایمان به

گرچه دردِ تو نزاری نپذیرد درمان

عشق دردی ست که آن را نکنی درمان به

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰۶۵تا شود از پیش ماه پرده برانداخته
  2. شمارهٔ ۱۰۶۶ای به دعوی خویشتن را مرد معنی ساخته
  3. شمارهٔ ۱۰۶۷ای مرا در آتش هجران سراپا سوخته
  4. شمارهٔ ۱۰۶۸لبت چشمه و خضر گردش نشسته
  5. شمارهٔ ۱۰۶۹این منم خود را چنین در دست غم بگذاشته
  6. شمارهٔ ۱۰۷۰هستم ز جام عشقت مست و خراب گشته
  7. شمارهٔ ۱۰۷۱این بار شد از دستم کار دل سرگشته
  8. شمارهٔ ۱۰۷۲زلف تو چون چشم مست تاب گرفته
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.