پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۱۰۷۱

این بار شد از دستم کار دل سرگشته

اکنون منم و چشمی در خون دل آغشته

پر شور شری دارم گو در سر این سر شو

بر جبهت من فطرت دیرست که بنوشته

آب و گل ما شد خون از قدرت صنع او

ایزد گل آدم را بی فایده نسرشته

بر بوی خط غلمان بر یاد خط رضوان

بنگر به لب سبزه بنشین به سر کشته

نظاره گهی دارم صحراش ریاض خلد

یک روز نمی آیی با ما سر آن پشته

بر مجلس عشاق آی بی خویشتن و بنگر

هم کشته در او زنده هم زنده درو کشته

دردا که نزاری شد باریک‌تر از سوزن

هم عاقبت از جایی سر بر کند این رشته

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰۷۳باز آمده ای سری در آشفته
  2. شمارهٔ ۱۰۷۴نکرده از دو عالم دست کوته
  3. شمارهٔ ۱۰۷۵ای نازنین بی موجبی در خون ما رفتن که چه
  4. شمارهٔ ۱۰۷۶در ده علی الصباح به دفعِ خمار باده
  5. شمارهٔ ۱۰۷۷بر دوستی تو می خورم باده
  6. شمارهٔ ۱۰۷۸ساقی میِ شوق ناک در ده
  7. شمارهٔ ۱۰۷۹بر کوچه ی او خواهم یک بار گذر کرده
  8. شمارهٔ ۱۰۸۰ای به دیدار تو جانم آرزومند آمده
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.