پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۱۰۷۰

هستم ز جام عشقت مست و خراب گشته

تن تاب مهر داده دل خون ناب گشته

در خون نشسته دیده جانی به لب رسیده

بی عقل و هوش مانده بی خورد و خواب گشته

تا آفتاب رویت شد در غمام دارم

رنگ رخی ز حسرت چون ماه تاب گشته

گر آب رز نبودی پیوسته مونس من

بودی محیط حکمت بر من سراب گشته

رویی بدان طراوت آورده خط ظلمت

فرَ همای بوده پرَ غراب گشته

هر بامداد ساقی پیش آر و بر کفم نه

زان شیره ای که در خم لعل مذاب گشته

می خانه ی محبت معمور باد دایم

گو باش ملک دنیا دایم خراب گشته

زهدی چنان مزور از غایت ندامت

در حلق پارسایان هم چون طناب گشته

آلوده دامنان را با ما چه کار باری

آیین پاک بازی دیرست تا بگشته

زین پیش بود کارم چون سرو راست قامت

اکنون چو زلف خوبان پر پیچ و تاب گشته

وقتی دل نزاری گرد بلا نگشتی

و اکنون چو نا بکاران بر ناصواب گشته

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰۷۲زلف تو چون چشم مست تاب گرفته
  2. شمارهٔ ۱۰۷۳باز آمده ای سری در آشفته
  3. شمارهٔ ۱۰۷۴نکرده از دو عالم دست کوته
  4. شمارهٔ ۱۰۷۵ای نازنین بی موجبی در خون ما رفتن که چه
  5. شمارهٔ ۱۰۷۶در ده علی الصباح به دفعِ خمار باده
  6. شمارهٔ ۱۰۷۷بر دوستی تو می خورم باده
  7. شمارهٔ ۱۰۷۸ساقی میِ شوق ناک در ده
  8. شمارهٔ ۱۰۷۹بر کوچه ی او خواهم یک بار گذر کرده
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.