پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۱۰۶۹

این منم خود را چنین در دست غم بگذاشته

پای مال محنت و جور و ستم بگذاشته

دل به غربت داده و آرام جان در انتظار

عهد او بشکسته و شرط قدم بگذاشته

قصه دردی از او هر شب صبا آرد به من

حرف پنهان کرده و نقش قلم بگذاشته

دیده باشی نیک بختان ریاضت دیده را

از پی اسلام تعظیم صنم بگذاشته

گر صنم آن است من خواهم پرستش کردنش

ملت و اسلام را بینی به هم بگذاشته

هر زمان جانی دگر بخشد رقیبان را حبیب

از وجود خویش ما را در عدم بگذاشته

عشق را فرمود تا بنمود قلب ما به خلق

عقل را حیران چو سکه بردرم بگذاشته

لشکر سودا به غوغا بر سد ما تاخته

در میان خلق ما را چون علم بگذاشته

این نه شرط دوستی باشد که دل بازش دهد

چون نزاری هم دمی را در ندم بگذاشته

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰۷۱این بار شد از دستم کار دل سرگشته
  2. شمارهٔ ۱۰۷۲زلف تو چون چشم مست تاب گرفته
  3. شمارهٔ ۱۰۷۳باز آمده ای سری در آشفته
  4. شمارهٔ ۱۰۷۴نکرده از دو عالم دست کوته
  5. شمارهٔ ۱۰۷۵ای نازنین بی موجبی در خون ما رفتن که چه
  6. شمارهٔ ۱۰۷۶در ده علی الصباح به دفعِ خمار باده
  7. شمارهٔ ۱۰۷۷بر دوستی تو می خورم باده
  8. شمارهٔ ۱۰۷۸ساقی میِ شوق ناک در ده
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.