پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۱۰۲

مبصّری که تواند خس از گهر بشناخت

به عشق عشق و خرد را ز یک دگر بشناخت

سفر به عشق توان کرد مرد عاشق را

خرد به کار نیاید چو این‌قدر بشناخت

دلیل عاشق عشق است و عقل پندارد

که او طریق صواب از ره خطر بشناخت

تو را به عشق تو بشناختم به عشق، آری

گمان مبر که مگر عقل مختصر بشناخت

ولی به دیدهٔ جان دیده بودمت اول

چو باز دیدمت اینجا دل آن نظر بشناخت

دلی که با همه عالم برابرت نکند

به هجر قیمت وصل تو بیشتر بشناخت

کسی که طعم کبست و مذاق مَقَل چشید

حلاوت عسل و لذّت شکر بشناخت

نزاریی که نداند شناخت پا از سر

به روزِ عقل چو دیوانه شد مگر بشناخت

نه همچنان سخن ناشناخت می‌گوید

کجا ز هوش درآمد که پا ز سر بشناخت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰۴که دیده‌ای که چو من در فراق یار بسوخت
  2. شمارهٔ ۱۰۵آتش سودای تو جانم بسوخت
  3. شمارهٔ ۱۰۶تو را تا با تو باشد چون و چندت
  4. شمارهٔ ۱۰۷همنشین درد باید شد چو درمان بایدت
  5. شمارهٔ ۱۰۸دل ز دست غم مده گر شادمانی بایدت
  6. شمارهٔ ۱۰۹کسی از تو مرا می دهد به وصل بشارت
  7. شمارهٔ ۱۱۰هزار جان گرامی فدای خاک درت
  8. شمارهٔ ۱۱۱دلم چو زلف پریشان دوست پر تاب است
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.