پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۱۰۴

که دیده‌ای که چو من در فراق یار بسوخت

بسوخت آتش هجران مرا و زار بسوخت

مرا ببین و ز من اعتبار کن یارا

اگر کسی نشنیدی کز انتظار بسوخت

غم تو صاعقه‌ای در میان جانم زد

که ترّ و خشک وجودم به اعتبار بسوخت

سرشک دیده چنان می‌رود ز سوز جگر

که قطره‌ قطره چون ژاله در کنار بسوخت

نفس‌نفس که درآمد ز حلق پر دودم

ز تاب آتش آهم شراروار بسوخت

چنان دماغ دلم از تف سموم خیال

بسوختند که هم خواب و هم قرار بسوخت

بسوزد آتش دوزخ وجود عاصی را

چنان‌که جان نزاری ز هجر یار بسوخت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰۶تو را تا با تو باشد چون و چندت
  2. شمارهٔ ۱۰۷همنشین درد باید شد چو درمان بایدت
  3. شمارهٔ ۱۰۸دل ز دست غم مده گر شادمانی بایدت
  4. شمارهٔ ۱۰۹کسی از تو مرا می دهد به وصل بشارت
  5. شمارهٔ ۱۱۰هزار جان گرامی فدای خاک درت
  6. شمارهٔ ۱۱۱دلم چو زلف پریشان دوست پر تاب است
  7. شمارهٔ ۱۱۲کنار من ز سرشک دو دیده غرقاب است
  8. شمارهٔ ۱۱۳مثل تو را دوست داشتن نه صواب است
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.