پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۱۰۶

تو را تا با تو باشد چون و چندت

نباشد راه درویشی پسندت

بروتی بر جهان زن کین زبون گیر

ندارد جز برای ریشخندت

دمی گر یا تو در سازد دگر دم

بسوزاند بر آتش چون سپندت

قلندر‌وار اگر مردی برون بر

که خوی خواجگی از بن بکندت

ز دست آرزو برخیز و بنشین

که دست آرزو شد پایبندت

هوا در خانه ی شهوت کشیدت

طمع در کوی رسوایی فکندت

ز خود گر ایمنی ره بی گزند است

در این ره هم ز خود باشد گزندت

به نقد امروز بی خود شو که فردا

پشیمانی نباشد سودمندت

نزاری با تو بر‌گفت آن چه دانست

پدر زین به نخواهد داد پندت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰۸دل ز دست غم مده گر شادمانی بایدت
  2. شمارهٔ ۱۰۹کسی از تو مرا می دهد به وصل بشارت
  3. شمارهٔ ۱۱۰هزار جان گرامی فدای خاک درت
  4. شمارهٔ ۱۱۱دلم چو زلف پریشان دوست پر تاب است
  5. شمارهٔ ۱۱۲کنار من ز سرشک دو دیده غرقاب است
  6. شمارهٔ ۱۱۳مثل تو را دوست داشتن نه صواب است
  7. شمارهٔ ۱۱۴بوی خوشت همره باد صباست
  8. شمارهٔ ۱۱۵عشق فرمانده موجودات است
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.