پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۵۹۹

مرا هر دم فزاید درد و داغی

که بوئی یابد از تو هر دماغی

چه خال است آن تو را بالای ابرو

کمان را چون گذر نبود به زاغی

بیا تا با رخ و زلفت نشینیم

شب تاریک در پیش چراغی

چنین قامت ندارد هیچ سروی

چنین سروی ندارد هیچ باغی

توئی گل، من نشسته بر سر خار

توئی لاله، مرا بر سینه داغی

ز دل خوناب چشم من رسول است

نباشد بر رسولان جز بلاغی

کجا روی تو بیند چشم ناصر

که از گریه نمی‌یابد فراغی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۰۱نو بهار است و می موسم عید ای ساقی
  2. شمارهٔ ۶۰۲آمد نفس بهار ساقی
  3. شمارهٔ ۶۰۳ساقی بیار جامی زان بادهٔ حقیقی
  4. شمارهٔ ۶۰۴بکشت چشم تو ما را از عین بی باکی
  5. شمارهٔ ۶۰۵بربود دل ز دستم، صنمی ظریف و شنگی
  6. شمارهٔ ۶۰۶رند و قلندر شدم از سر دیوانگی
  7. شمارهٔ ۶۰۷درمان درد عاشقی پرسیدم از صاحبدلی
  8. شمارهٔ ۶۰۸ای یافته نبوت از ذات تو کمالی
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.