پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۵۶۶

جانا تو سوز خاطر پر غم ندیده‌ای

چیزی که وهم غم بود آن هم ندیده‌ای

سوز و گداز و درد دل و فقر و مسکنت

ما سال‌ها کشیده، تو یک دم ندیده‌ای

در خوان ناز و بی‌خبری از وصال و هجر

خردی و رنج و راحت عالم ندیده‌ای

رحمی به جان ما نکنی زان سبب که تو

امثال ما شکسته‌دلان کم ندیده‌ای

زانگه که در مشاهده در باز کرده‌ای

جز نقش یار، صورت محرم ندیده‌ای

ای دیده از برای چه پوشیده‌ای سیاه

گر در سرای سینه تو ماتم ندیده‌ای

ناصر دمی به ساغر می زن که جز قدح

صافی دلی موافق و همدم ندیده‌ای

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۶۸من کی‌ام؟ سرگشته‌ای، بیچاره‌ای
  2. شمارهٔ ۵۶۹یا شفائی و یا دواء دائی
  3. شمارهٔ ۵۷۰نیست سرگشته‌تر از من به جهان باد صبائی
  4. شمارهٔ ۵۷۱سرو از پای در آید چو به بستان آئی
  5. شمارهٔ ۵۷۲جانا اگر به تنها، داری سر جدائی
  6. شمارهٔ ۵۷۳دوش می‌گفت پیر ترسائی
  7. شمارهٔ ۵۷۴عالم چو سراب است، طلب کن تو سر آبی
  8. شمارهٔ ۵۷۵هست از زلف کژت در دل من قلابی
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.