پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۵۷۲

جانا اگر به تنها، داری سر جدائی

با ما چو صبح یکدم، از مهر خوش بر آئی

ابرویِ تو زهی چشم، در روی ما به شوخی

زه می‌کند کمان را، پیوسته در جدائی

آن به که همچو ذره یابم هوای مهرت

تا کی چو گرد گردم، سرگشته و هوائی

با باد صبح گفتم: پیغام بر خدا را

او نیز در نگنجد آنجا که تو خودآئی

بادا اگر ز بلبل، گوئی‌ به گل پیامی

بادا دم شما را در پیش او روائی

رعد از زبان دریا، در گوش قطره گوید

چون ما گذر زمانی، هان گر حریف مائی

ناصر شود چو خسرو، آشفتهٔ جمالت

گر باشدت چو شیرین، با خشم آشنائی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۷۴عالم چو سراب است، طلب کن تو سر آبی
  2. شمارهٔ ۵۷۵هست از زلف کژت در دل من قلابی
  3. شمارهٔ ۵۷۶گر تو در دیدهٔ صاحبنظران ره یابی
  4. شمارهٔ ۵۷۷چون چشم تو هرگز نکنم توبه ز مستی
  5. شمارهٔ ۵۷۸شب‌ها من و کنج غمی، شمع‌ام کند غمخوارئی
  6. شمارهٔ ۵۷۹به دستان گر ز دست ما بجستی
  7. شمارهٔ ۵۸۰گر بیابد جان شیرین فرصتی
  8. شمارهٔ ۵۸۱به درد عاشقی خو کن، مجو درمان اگر مردی
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.