پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۵۷۵

هست از زلف کژت در دل من قلابی

که دلم از کشش زلف تو دارد تابی

دل که در ابرویِ طاق تو چو قندیل آویخت

همچو شمعی‌ست برافروخته در محرابی

از خیال شب وصل تو که خوابت خوش باد

بیش در دیدهٔ من راه نیابد خوابی

به جز از اشک چو باران که مبادا بی آب

بر سر آتش ما کس نفشاند آبی

عالمی تیره شد از زلف تو، بگشای نقاب

تا به شب راه برم سوی تو در مهتابی

ظاهراً اشک من امرزو چو بگذشت ز دوش

آبم از سر گذرد چون نشود پایابی

ناصرا از دهنش گیر طریق ایجاز

تا چو زلفش نبود در سخنت اطنابی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۷۷چون چشم تو هرگز نکنم توبه ز مستی
  2. شمارهٔ ۵۷۸شب‌ها من و کنج غمی، شمع‌ام کند غمخوارئی
  3. شمارهٔ ۵۷۹به دستان گر ز دست ما بجستی
  4. شمارهٔ ۵۸۰گر بیابد جان شیرین فرصتی
  5. شمارهٔ ۵۸۱به درد عاشقی خو کن، مجو درمان اگر مردی
  6. شمارهٔ ۵۸۲پیش آمدی در عیدگه، آتش به تکبیرم زدی
  7. شمارهٔ ۵۸۳بیامدم ز سفر باز جانب یاری
  8. شمارهٔ ۵۸۴به گوش یار پیغامی رساندن از سر یاری
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.