پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۵۷۸

شب‌ها من و کنج غمی، شمع‌ام کند غمخوارئی

اشک روان و سوز دل، جان کندنی و زارئی

از چیست اشک سرخ من، گر نیست خون دل روان

رخسار من زرد از چه شد، گر نیست شب بیدارئی

تا دور ماندم از درش، تلخ است بر من زندگی

کاو جان شیرین می‌دهد، ما را به شیرین کارئی

آن نرگس بیمار تو، چندان که خون ما خورَد

گردد به خونم تشنه‌تر، دارد عجب بیمارئی

هم عزتی یابم اگر، زان لب به دشنامی رسم

گر خوش نمی‌پرسی ز من، باری همی کن خوارئی

چون گل بهاران بشکفد، در پیش آن روی چو گل

ای دیدهٔ ابر سیه، تو کاشکی خون بارئی

فرهاد و شمع و ناصر از شیرینئی شوریده‌اند

ای یار شیرین سوختم، آخر کجائی؟ یارئی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۸۰گر بیابد جان شیرین فرصتی
  2. شمارهٔ ۵۸۱به درد عاشقی خو کن، مجو درمان اگر مردی
  3. شمارهٔ ۵۸۲پیش آمدی در عیدگه، آتش به تکبیرم زدی
  4. شمارهٔ ۵۸۳بیامدم ز سفر باز جانب یاری
  5. شمارهٔ ۵۸۴به گوش یار پیغامی رساندن از سر یاری
  6. شمارهٔ ۵۸۵سخت سستی تو در وفا داری
  7. شمارهٔ ۵۸۶به تیغ از تو نبرگردم که روی دلستان داری
  8. شمارهٔ ۵۸۷خون دل هست اگر عزم شرابی داری
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.