پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۵۸۷

خون دل هست اگر عزم شرابی داری

جگری دارم اگر میل کبابی داری

خانهٔ دیدهٔ غم دیده تماشاگاهی‌ست

هیچ در سر هوس گوشهٔ آبی داری؟

دوش در کوی تو رفتم، سگ کویت گفتا

بنه اینک سر و خشت ار سر خوابی داری

مه نو پیش تو با حاجب او لاف زند

چو غلامان مگر او را تو رکابی داری؟

لب لعلت ز قدح خون جگر می‌نوشد

تا نگوئی که در آنجا می نابی داری

ای می از عکس رخ یار گرفتی رنگی

که چو گل خرمی و بوی گلابی داری

طاعت خام مکن تا به سر خم ننهم

آنچه‌ ای گوشه‌نشین رَخت ثوابی داری

کار ناصر به عدم می‌کشد امروز طبیب

چاره‌ای هست بگو، هیچ جوابی داری؟

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۸۹ای که در دیده خیال تو کند پرده‌دری
  2. شمارهٔ ۵۹۰مختار نبودم که فتادم ز تو دوری
  3. شمارهٔ ۵۹۱به دور چشم تو مستی خوش است و مخموری
  4. شمارهٔ ۵۹۲دوشینه می‌گفت نالان اسیری
  5. شمارهٔ ۵۹۳ضعیفان قوی چون مور دل دارند جان بازی
  6. شمارهٔ ۵۹۴به روز وصل از رویت، چو برقع می‌براندازی
  7. شمارهٔ ۵۹۵نیازی می‌کنم با بی‌نیازی
  8. شمارهٔ ۵۹۶بارها فکر کرده‌ایم بسی
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.