پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۵۹۴

به روز وصل از رویت، چو برقع می‌براندازی

من از خود می‌شوم غایب، تو با خود عشق می‌بازی

کبابی سازم از بهر تو خود را همچو پروانه

اگر ای شمع مومین‌دل، شبی با فقر ما سازی

به زیر پای تو خلقی، همی‌میرند چون موران

سوار من ببین باری، که مرکب بر که می‌تازی

چو من از امتحان عشق خالص می‌برون آیم

منِ رخ زرد را چون زر، در آتش چند بگدازی

سحرگه مرغ می‌گوید، دریغا گر نبودی دی

خزان را یاد کن ای گل، به حسن خود چه می‌نازی

نخیزد همچو تو سروی چمن را در گل‌اندامی

نباشد همچو من بلبل، جهان را د رخوش آوازی

به بازی گفتمش جان می‌دهم از بهر یک بوسه

به خنده گفت ای ناصر، مکن با جان خود بازی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۹۶بارها فکر کرده‌ایم بسی
  2. شمارهٔ ۵۹۷ای یار ز یاران خبر یار نپرسی
  3. شمارهٔ ۵۹۸لطف بود که سهو من، بینی و خط بر او کشی
  4. شمارهٔ ۵۹۹مرا هر دم فزاید درد و داغی
  5. شمارهٔ ۶۰۰نو بهار است و گل و عهد شباب ای ساقی
  6. شمارهٔ ۶۰۱نو بهار است و می موسم عید ای ساقی
  7. شمارهٔ ۶۰۲آمد نفس بهار ساقی
  8. شمارهٔ ۶۰۳ساقی بیار جامی زان بادهٔ حقیقی
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.