پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۵۹۷

ای یار ز یاران خبر یار نپرسی

یاری نبود آنکه ز اغیار نپرسی

ای سوسن آزاده شنو حال دل گل

شرط ادب آن نیست که از خار نپرسی

ای دل گرت از قصهٔ فرهاد خبر هست

زان پستهٔ شیرین شکربار نپرسی

چون سنبل زلفش ببری سر به سوی گوش

آشفتگی نرگس بیمار نپرسی

با یار سبکروح گرانی نتوان کرد

تصدیع دهی اندک و بسیار نپرسی

ای باد اگر بوی بری از سر زلفش

یک شمه ز دل‌های گرفتار نپرسی

آمد ز غم او دل آشفته به زنهار

احوال دل غمزده زنهار نپرسی

ناصر چو صبا گر بودت هیچ مجالی

حال دل سرگشته ز دلدار نپرسی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۹۹مرا هر دم فزاید درد و داغی
  2. شمارهٔ ۶۰۰نو بهار است و گل و عهد شباب ای ساقی
  3. شمارهٔ ۶۰۱نو بهار است و می موسم عید ای ساقی
  4. شمارهٔ ۶۰۲آمد نفس بهار ساقی
  5. شمارهٔ ۶۰۳ساقی بیار جامی زان بادهٔ حقیقی
  6. شمارهٔ ۶۰۴بکشت چشم تو ما را از عین بی باکی
  7. شمارهٔ ۶۰۵بربود دل ز دستم، صنمی ظریف و شنگی
  8. شمارهٔ ۶۰۶رند و قلندر شدم از سر دیوانگی
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.