پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۵۸۸

ای بر رخ چون روزت شام خط زنگاری

بی زلف و رخت دارم روزی چو شب تاری

در بارگه وصلت بارم ندهی باری

گر کار کند همت ور یار کند یاری

یاران همه گر یاری با یار نمی‌یارند

ای یار تو یاری کن با یار اگر یاری

از همت من دارد قد تو سرافرازی

از بخت من آموزد زلف تو نگونساری

چشمم ز رخ و زلفت چشمه است، عجب نبود

در پای گل و سوسن گر آب شود جاری

از چشم چو عمانم ابر مژه برخیزد

وز هند کند هر دم در روم گهر باری

پیش تو کمان از زور، زه برد و کمر از زر

چون زور و زرم نبود، چاره چه بود، زاری

ای یار عزیز از تو عزت طلبد ناصر

بیچاره بُخاری را تا چند بود خواری

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۹۰مختار نبودم که فتادم ز تو دوری
  2. شمارهٔ ۵۹۱به دور چشم تو مستی خوش است و مخموری
  3. شمارهٔ ۵۹۲دوشینه می‌گفت نالان اسیری
  4. شمارهٔ ۵۹۳ضعیفان قوی چون مور دل دارند جان بازی
  5. شمارهٔ ۵۹۴به روز وصل از رویت، چو برقع می‌براندازی
  6. شمارهٔ ۵۹۵نیازی می‌کنم با بی‌نیازی
  7. شمارهٔ ۵۹۶بارها فکر کرده‌ایم بسی
  8. شمارهٔ ۵۹۷ای یار ز یاران خبر یار نپرسی
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.