پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۵۸۹

ای که در دیده خیال تو کند پرده‌دری

تا کی از دیدهٔ صاحبنظران پرده دری

باز آیم ز همه گر ز درم باز آئی

بگذرم از سر خود گر ز سرم بر گذری

گفته‌ای دل مده از دست و نظر با خود دار

نظرم پیش تو خود نیست، تو پیش نظری

خبر بی خبران بر همه آفاق رسید

تو هنوز از خبر بی خبران بی‌خبری

جان سپر ساخته‌ام پیش خدنگ چشمت

در جهان نام بر‌آورده‌ام از جان سپری

پاک گشتیم چو آئینه ز خود هر وقت

که به خود شیفته گردی به سوی خود نگری

ای صبا در سر زلفش مرو و جان مطلب

که همه وقت از آن دام بلا جان نبری

من چو بلبل به فغان آمدم از شوق ولی

برگ فریاد ندارد گل صد برگ تری

دوش در خون شده خار مژهٔ ناصر دید

از حسد لرزه بر افتاد به برگ طبری

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۹۱به دور چشم تو مستی خوش است و مخموری
  2. شمارهٔ ۵۹۲دوشینه می‌گفت نالان اسیری
  3. شمارهٔ ۵۹۳ضعیفان قوی چون مور دل دارند جان بازی
  4. شمارهٔ ۵۹۴به روز وصل از رویت، چو برقع می‌براندازی
  5. شمارهٔ ۵۹۵نیازی می‌کنم با بی‌نیازی
  6. شمارهٔ ۵۹۶بارها فکر کرده‌ایم بسی
  7. شمارهٔ ۵۹۷ای یار ز یاران خبر یار نپرسی
  8. شمارهٔ ۵۹۸لطف بود که سهو من، بینی و خط بر او کشی
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.