پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۵۷۱

سرو از پای در آید چو به بستان آئی

گل شود پرده نشین چون به گلستان آئی

سود و سرمایهٔ مردم همه بر باد کنی

گر خریدار شوی بر در دکان آئی

کوزه‌ها رقص‌کند چون تو به میخانه روی

بندها در شکند چون تو به زندان آئی

به خیال لب میگون تو گشتند خراب

نیست حاجت که در مجلس مستان آئی

پیش قد تو رود قامت طوبی از جای

روز محشر چو در روضهٔ رضوان آئی

باده از خون جگر دارم و نُقل از دل ریش

که شبی نزد من خسته به مهمان آئی

با چنین بخت گدایانه که داری ناصر

دولتی باشد اگر محرم سلطان آئی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۷۳دوش می‌گفت پیر ترسائی
  2. شمارهٔ ۵۷۴عالم چو سراب است، طلب کن تو سر آبی
  3. شمارهٔ ۵۷۵هست از زلف کژت در دل من قلابی
  4. شمارهٔ ۵۷۶گر تو در دیدهٔ صاحبنظران ره یابی
  5. شمارهٔ ۵۷۷چون چشم تو هرگز نکنم توبه ز مستی
  6. شمارهٔ ۵۷۸شب‌ها من و کنج غمی، شمع‌ام کند غمخوارئی
  7. شمارهٔ ۵۷۹به دستان گر ز دست ما بجستی
  8. شمارهٔ ۵۸۰گر بیابد جان شیرین فرصتی
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.