پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۵۶۳

مگر باد صبا گوید حدیث جان به جانانه

که نبود شمع تابان را خبر از سوز پروانه

مرا بر خاطر روشن آئینه است زنگاری

که دندان طمع دارد به چین زلف او شانه

نسیم از حلقهٔ زلفش چو زنجیری بجنباند

دل آشفته از غیرت شود در حال دیوانه

چو دور عمر ما بر باد خواهد رفت، آن بهتر

که ساقی دور عمر ما بپیماید به پیمانه

نه آن رندم که چون زاهد به مسجد سر فرود آرم

که می گنج است و می‌یابم منش در کنج ویرانه

مرا خود خوی شیرین است،‌ از این خو بر نمی‌گردم

اگر خوانند افسون و اگر گویند افسانه

به بوی آشنائی رفت در بحر طلب ناصر

چو با عشق آشنائی کرد گشت از عقل بیگانه

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۶۵گر دل فنا شد راضی‌ام، کارامِ در جان کرده‌ای
  2. شمارهٔ ۵۶۶جانا تو سوز خاطر پر غم ندیده‌ای
  3. شمارهٔ ۵۶۷ای یار نازنین، چو دل از ما رمیده‌ای
  4. شمارهٔ ۵۶۸من کی‌ام؟ سرگشته‌ای، بیچاره‌ای
  5. شمارهٔ ۵۶۹یا شفائی و یا دواء دائی
  6. شمارهٔ ۵۷۰نیست سرگشته‌تر از من به جهان باد صبائی
  7. شمارهٔ ۵۷۱سرو از پای در آید چو به بستان آئی
  8. شمارهٔ ۵۷۲جانا اگر به تنها، داری سر جدائی
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.