پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۵۲۲

شب آخر زمان تیره است ساقی بادهٔ روشن

به صبح از مشرق ساغر بر آور افتاب‌دن

سر خم را ز تن بر دار و ریز از حلق شیشه خون

کزین خون‌ها بسی دارد سر زلف تو بر گردن

مده دم هر دمم چون نی،‌ دمم ده چون قدح از می

که همچو لعل خونخوار تو خو کردم به خون خوردن

درون صوفیان درد است، ساقی جام صافی ده

دماغ زاهدان خشک است، مطرب نوبتی بر زن

سرود خسروانی ساز و رود، از چشم جان بگشا

نوای خارکن بر گوی، خار از پای دل بر کن

ز پیری چنگ شد دوتا، رگش از لاغری پیدا

ز پرده راز او رسوا، به شادی شیوه‌اش شیون

چو صبح صادق از مهرت، گریبان می‌درد ناصر

نباشد کاه را چون کوه، پای صبر در دامن

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۲۴ساقی می باقی ده، عقل از سر ما کم کن
  2. شمارهٔ ۵۲۵در دیار غربتم، از درد یار اندیشه کن
  3. شمارهٔ ۵۲۶جز دهانش نیست در هر دو جهان مقصود من
  4. شمارهٔ ۵۲۷تابی ز رخت در دل ماهست ولیکن
  5. شمارهٔ ۵۲۸وفا نمی‌کند آن یار مهربان با من
  6. شمارهٔ ۵۲۹از عشق همچو آتشم و ناله دود من
  7. شمارهٔ ۵۳۰هر سحرگه در هوای ماه مهرافروز من
  8. شمارهٔ ۵۳۱ز زلفت دم زدم، دودی برآمد از دهان من
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.