پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۵۳۱

ز زلفت دم زدم، دودی برآمد از دهان من

لبت را یاد کردم، سوخت از آتش زبان من

لبت جان است و جان من رسیده از غمت بر لب

بیا لب بر لبم نه تا شود پیوند جان من

زدی پیکان غمزه بر دلم، از پشت بیرون شد

دوائی نیست، بیرون رفت تیری از کمان من

جدائی در میان افتاد و من این دوست‌تر دارم

که از تو تیغ زهر آلود باشد بر میان من

اگر در آب و خاک من بکشتی تخم سودایت

چرا درد تو می‌روید ز مغز استخوان من

بتم را دوش می‌گفتم، نهم بر آستانت سر

بگفتا عار می‌دارد از این سر آستان من

بگفتم طبع نازک را ز ناصر یاد ده روزی

بگفتا جای هر خاری نباشد گلستان من

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۳۳گفتی که چون باد صبا، هر دم میا در کوی من
  2. شمارهٔ ۵۳۴ما را دلیست چو ساغر گرفته خون
  3. شمارهٔ ۵۳۵در سرم سودای عشق است و جنون
  4. شمارهٔ ۵۳۶مرغ روانم می‌پرد، تا در هوای کیست این
  5. شمارهٔ ۵۳۷مگذار عاشقان را در انتظار چندین
  6. شمارهٔ ۵۳۸من رند و مِی‌ پرستم و فارغ ز کفر و دین
  7. شمارهٔ ۵۳۹پای از خانه برون نه که بروید گل و نسرین
  8. شمارهٔ ۵۴۰روز و شب بودند زلف و روی تو با هم قرین
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.