پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۴۶۶

گر دم از عشق زنم، همدم جامی باشم

ور ز می توبه کنم، زاهد خامی باشم

زلف و خالی نبود رهزن صاحبنظران

بهر یک دانه چرا بستهٔ دامی باشم

راضی‌ام گر من درویش گدائی گردم

شاکرم گر من آزاد غلامی باشم

اثر شام فنا آمد و روزی پرسید

که روم بر سر کوی تو و شامی باشم

سر ازین دایره بیرون برم آخر تا چند

هر زمان جائی و هر شب به مقامی باشم

بکُش اینک سر و خنجر، رمقی هست هنوز

گر ازین در گذرم صید حرامی باشم

جامهٔ زهد به جامی بدهم چون ناصر

من بی‌ننگ اگر طالب نامی باشم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۶۸روزگاریست که من عاشق و دیوانه‌وشم
  2. شمارهٔ ۴۶۹من آن رندم که کفر و دین به جام باده بفروشم
  3. شمارهٔ ۴۷۰منم کز مفلسی دایم به دیدار تو درویشم
  4. شمارهٔ ۴۷۱من به شادی شده بیگانه و با خود خویشم
  5. شمارهٔ ۴۷۲چهره بر خاک درت شب همه شب می‌مالم
  6. شمارهٔ ۴۷۳امروز که خاکِ درِ دیر است مقامم
  7. شمارهٔ ۴۷۴کامم از دوست نشد حاصل و دشمن کامم
  8. شمارهٔ ۴۷۵تنم گردی است سرگردان به گرد دامن جانم
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.