پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۴۷۰

منم کز مفلسی دایم به دیدار تو درویشم

منم با خویش بیگانه، به اندوه تو با خویشم

بیا ای شمع روحانی، خلاف بخت من امشب

درونم را منور کن، علی‌رغم بد اندیشم

ندارم غیر سر چیزی که در پای تو اندازم

نثار مقدمت بودی اگر بودی از آن بیشم

خلاف مذهب عاشق، به مسجد گر روم، باشد

خیال طاق ابرویِ تو چون محراب در پیشم

چو سازی پایمال غم،‌ بدین محنت کفایت کن

که چون یاد تو می‌آرم، نمی‌ماند سر خویشم

ملامت‌گو همی‌گوید: بمان این کیش و ترکش کن

نصیحت کم کن ای عاقل، که من قربان این کیشم

توئی سلطان بخت خوش و ناصر مفلس کویت

چه باشد گر عطای تو، رسد با من که درویشم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۷۲چهره بر خاک درت شب همه شب می‌مالم
  2. شمارهٔ ۴۷۳امروز که خاکِ درِ دیر است مقامم
  3. شمارهٔ ۴۷۴کامم از دوست نشد حاصل و دشمن کامم
  4. شمارهٔ ۴۷۵تنم گردی است سرگردان به گرد دامن جانم
  5. شمارهٔ ۴۷۶به درد عشق درماندم، ره درمان نمی‌دانم
  6. شمارهٔ ۴۷۷به ابرویت که نشسته به گوشه‌ای چو کمانم
  7. شمارهٔ ۴۷۸روزگاریست که من شیفتهٔ روی فلانم
  8. شمارهٔ ۴۷۹چون کمانت تا پی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ئی بر استخوان دارد تنم
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.