پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۴۷۹

چون کمانت تا پی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ئی بر استخوان دارد تنم

گر کنی صد پی مرا، دوتاه پیمان نشکنم

رشتهٔ تن گر نبودی غرق خون از تیغ هجر

کس ندانستی مرا از رشتهٔ پیراهنم

گر به سوی مهر رخسارت که چشم کس ندید

بنگرد اغیار چشمش را به دندان برکنم

دور اگر سازد سبوی از خاک من باشد هنوز

دختر زر در کنارم، دست تو در گردنم

کارم از زهد و ریا می‌برنیاید بعد از این

خرقه بر آتش نهم، سجاده بر آب افکنم

پیر دیرم زان نمی‌خواند که پندارد مگر

کز درونِ آتشین بتخانه را آتش زنم

تُرک نرگس‌چشم گندمگون سنبل‌موی را

گرچه کاهی می‌نیرزم، خوشه چین خرمنم

مستی ناصر غباری بود رفت از پیش دل

دایم این آئینه از عکس تو بادا روشنم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۸۱کو قاصدی که راز تو با او بیان کنم
  2. شمارهٔ ۴۸۲بس که هر دم دیده را پرخون کنم
  3. شمارهٔ ۴۸۳وقت آن آمد که عزم کوی شیدائی کنم
  4. شمارهٔ ۴۸۴از من مکن جدائی ای یار نازنینم
  5. شمارهٔ ۴۸۵به پرسشی دل من شاد کن که غمگینم
  6. شمارهٔ ۴۸۶تو را ای ماه مهرافروز چندانی که می‌بینم
  7. شمارهٔ ۴۸۷عنان عزم سبک سوی یار خویش کنم
  8. شمارهٔ ۴۸۸مست عشقم پارسائی چون کنم
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.