پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۴۸۶

تو را ای ماه مهرافروز چندانی که می‌بینم

نخواهد در کنار آمد به جز اشک چو پروینم

مرا مستی بود آئین و آئینه می روشن

مگر آن لعبت ساقی نماید رو در آئینم

گریبان می‌درم چون گل به بوی سنبل زلفت

ز عالم غنچه‌وار آن به که دامن تنگ درچینم

به شب‌های فراقت نیست در تاب و تب هجران

به غیر از شمع دلسوزی که او گرید به بالینم

ز زلفت بسته‌ام دل را که من مجنون لیلایم

به تلخی می‌دهم جان را که من فرهاد شیرینم

چو شمع روشنم از جان، بگو برخیز تا خیزم

چو عود خام بر آتش بگو بنشین که بنشینم

بهای کفر و زلف تو دل و دین می‌دهد ناصر

زهی دولت که این سودا برآید از دل و دینم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۸۸مست عشقم پارسائی چون کنم
  2. شمارهٔ ۴۸۹عشق آمد و پر شد همه بیرون و درونم
  3. شمارهٔ ۴۹۰دهان یار نمود از جواهر منظوم
  4. شمارهٔ ۴۹۱گر چه گدای اویم در فقر پادشاهم
  5. شمارهٔ ۴۹۲فریاد ز چشم روسیاهم
  6. شمارهٔ ۴۹۳همچو دامن روی خود بر خاک هر کوئی نهم
  7. شمارهٔ ۴۹۴مهی چو روی تو در آسمان نمی‌یابم
  8. شمارهٔ ۴۹۵ما خلاف رسم مردم کرده‌ایم
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.