پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۴۸۹

عشق آمد و پر شد همه بیرون و درونم

در سر همه سودا شد و در دل همه خونم

دیرست که دیوانه‌ام و عاشق و سرمست

اما به خرابی نه بدین‌سان که کنونم

موئی شدم از بس که بلا بر سرم آمد

من سقف بلا را مگر از موی ستونم

هر سرو که در باغ بلند است عزیز است

من سبزهٔ پستم که چنین خوار و زبونم

افغان من از پردهٔ افلاک گذر کرد

و افتاد همه راز دل از پرده برونم

بر هم مزن ای باد تو آن زلف نگونسار

تا باز پریشان نشود بخت نگونم

ناصر چو به زنجیر سر زلف تو در ماند

آوازه در آفاق بر‌آمد به جنونم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۹۱گر چه گدای اویم در فقر پادشاهم
  2. شمارهٔ ۴۹۲فریاد ز چشم روسیاهم
  3. شمارهٔ ۴۹۳همچو دامن روی خود بر خاک هر کوئی نهم
  4. شمارهٔ ۴۹۴مهی چو روی تو در آسمان نمی‌یابم
  5. شمارهٔ ۴۹۵ما خلاف رسم مردم کرده‌ایم
  6. شمارهٔ ۴۹۶با زلف بی‌قرار تو آرام کرده‌ایم
  7. شمارهٔ ۴۹۷دوش ما همخوابهٔ آن سرو بالا بوده‌ایم
  8. شمارهٔ ۴۹۸نرفت راه بیابان و خسته شد پایم
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.