پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۴۸۱

کو قاصدی که راز تو با او بیان کنم

جان را مگر به سوی جنابت روان کنم

گه ناله‌ای چو مرغ فرستم به پیش تو

گه اسب را دو اسبه به پیشت روان کنم

کی من به صبح وصل تو یابم مجال قُرب

از تو شبی بود که کمر در میان کنم

یا جان پاره را بکن از جامه پاره‌تر

یا تحفه‌ای فرست که پیوند جان کنم

یادم مکن که کوه بلا شد وجود من

بر هر دلی که بگذرد او را گران کنم

آید خیال تو، تنِ زارم کشم به پیش

یا خویشتن فدای ره میهمان کنم

گویند ناصر از غم تو دوست واقفست

خود را بدین دروغ چرا شادمان کنم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۸۳وقت آن آمد که عزم کوی شیدائی کنم
  2. شمارهٔ ۴۸۴از من مکن جدائی ای یار نازنینم
  3. شمارهٔ ۴۸۵به پرسشی دل من شاد کن که غمگینم
  4. شمارهٔ ۴۸۶تو را ای ماه مهرافروز چندانی که می‌بینم
  5. شمارهٔ ۴۸۷عنان عزم سبک سوی یار خویش کنم
  6. شمارهٔ ۴۸۸مست عشقم پارسائی چون کنم
  7. شمارهٔ ۴۸۹عشق آمد و پر شد همه بیرون و درونم
  8. شمارهٔ ۴۹۰دهان یار نمود از جواهر منظوم
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.