پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۴۷۱

من به شادی شده بیگانه و با خود خویشم

همت شاه‌وشان دارم اگر درویشم

دورم انداخت ز رویت به کمانِ ابرو

تُرک چشمت که بر آورد چو تیر از کیشم

عقرب زلف تو را چشمهٔ خورشید بلند

نوش باد ار چه دل‌آزرده کند از نیشم

بوسه جست از دهنت تنگ در‌ آمد به عدم

تا چه آرد به سر این عقل محال اندیشم

تیره چون سایه روم در پی خورشید رخت

که کند پرتو او روشنی‌ئی در پیشم

مانع حالت مجنون نشود پند پدر

منع ناصر مکن ای خویش که من بی خویشم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۷۳امروز که خاکِ درِ دیر است مقامم
  2. شمارهٔ ۴۷۴کامم از دوست نشد حاصل و دشمن کامم
  3. شمارهٔ ۴۷۵تنم گردی است سرگردان به گرد دامن جانم
  4. شمارهٔ ۴۷۶به درد عشق درماندم، ره درمان نمی‌دانم
  5. شمارهٔ ۴۷۷به ابرویت که نشسته به گوشه‌ای چو کمانم
  6. شمارهٔ ۴۷۸روزگاریست که من شیفتهٔ روی فلانم
  7. شمارهٔ ۴۷۹چون کمانت تا پی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ئی بر استخوان دارد تنم
  8. شمارهٔ ۴۸۰تن مانده از جانان جدا، با درد و غم یارش کنم
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.