پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۴۶۷

شکل ابرویت ندارد نرگس رعنا به چشم

ماه نو را کی تواند دید نابینا به چشم

شهسوار من نمی‌آید فرو الا به دل

سیل اشک ما نمی‌جوید نزول الا به چشم

گفتمش تیغی بران بر فرق من، گفتا: به جان

گفتمش تیری بزن بر صید خود، گفتا: به چشم

قصد جان ما اگر دارد، چه حاجت تیغ تیز

یک اشارت بس بود ما را به ابرو یا به چشم

تا مرا شد دل محیط عشق و آب دیده در

در نمی‌آید ز موج خون دل دریا به چشم

گر دهد مر جان خود را زر بهای لعل او

چشمه‌ها بگشاید از خار غمش خارا به چشم

ناصرا ما همچو آب از چشم‌ها افتاده‌ایم

زان سبب دلبر نمی‌آرد مگر ما را به چشم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۶۹من آن رندم که کفر و دین به جام باده بفروشم
  2. شمارهٔ ۴۷۰منم کز مفلسی دایم به دیدار تو درویشم
  3. شمارهٔ ۴۷۱من به شادی شده بیگانه و با خود خویشم
  4. شمارهٔ ۴۷۲چهره بر خاک درت شب همه شب می‌مالم
  5. شمارهٔ ۴۷۳امروز که خاکِ درِ دیر است مقامم
  6. شمارهٔ ۴۷۴کامم از دوست نشد حاصل و دشمن کامم
  7. شمارهٔ ۴۷۵تنم گردی است سرگردان به گرد دامن جانم
  8. شمارهٔ ۴۷۶به درد عشق درماندم، ره درمان نمی‌دانم
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.