پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۴۱

ای به حسن از عالم انسان غریب

ذات انسانی بود زین سان غریب

هست در چاه زنخدان تو دل

همچو یوسف در چه کنعان غریب

صف کشیده خیل مژگان سیاه

لشکر هندو به ترکستان غریب

در گل و گلشن به خواب افتاده است

ترک مست از لشکر خاقان غریب

چند گردی در سواد زلف او

ای دل مسکین سرگردان غریب

چون شفق در خون نشیند صبح و شام

بی دیار و یار و خان و مان غریب

جان او را چون به صد جان می‌خرد

کی برد از شهر جانان جان غریب

درد هجران را که درمانیش نیست

هم به درد دل کند درمان غریب

از سر کوی تو تا ناصر برفت

هیچ پرسیدی کجا شد آن غریب؟

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۳خضر وقتم به وفا زنده و فارغ ز وفات
  2. شمارهٔ ۴۴یک روز در کوی مغان زنار بندم عاقبت
  3. شمارهٔ ۴۵چو ساقی خام خم در جام جم ریخت
  4. شمارهٔ ۴۶کافِر چه گنه کرد و مسلمان چه عبادت
  5. شمارهٔ ۴۷آن ترک سیه چشم که دل برد به غارت
  6. شمارهٔ ۴۸ز نور مهر تو در ماه تاب است
  7. شمارهٔ ۴۹خوشا وقت رندان هشیار مست
  8. شمارهٔ ۵۰ای دم حضور صحبت جانان غنیمت است
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.