پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۴۴

یک روز در کوی مغان زنار بندم عاقبت

گویم اناالحق خویش را بر دار بندم عاقبت

گریم چنان کز خون دل مژگانم آلوده شود

گلدسته‌های سرخ را بر خار بندم عاقبت

ریزم ز عشقت آبرو تا خاک راهت گل شود

در پیش چشم دشمنان دیوار بندم عاقبت

هر دم ز آه سرد خود، رسوای عالم می‌شوم

من بر دهان خویشتن،‌ مسمار بندم عاقبت

همچون قبا از زیب و فر، معشوق را گیرم به بر

همچون کمر خود را به زر، بر یار بندم عاقبت

گر همچو ناصر با توام، روزی ملاقات اوفتد

راه نظر بگشایم و گفتار بندم عاقبت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۶کافِر چه گنه کرد و مسلمان چه عبادت
  2. شمارهٔ ۴۷آن ترک سیه چشم که دل برد به غارت
  3. شمارهٔ ۴۸ز نور مهر تو در ماه تاب است
  4. شمارهٔ ۴۹خوشا وقت رندان هشیار مست
  5. شمارهٔ ۵۰ای دم حضور صحبت جانان غنیمت است
  6. شمارهٔ ۵۱کوی تو ای حور، ما را جنت است
  7. شمارهٔ ۵۲عشق تو دُرٌی ست کان را جان عاشق قیمت است
  8. شمارهٔ ۵۳مرا که همچو نی از آه و ناله برگ و نواست
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.