پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۴۷

آن ترک سیه چشم که دل برد به غارت

نبود به اسیران نظرش جز به حقارت

رازی ست میانش که اشارت نتوان کرد

سری ست دهانش که نیاید به عبارت

حاجت نبود تیر از آن چشم که ما را

جانی ست به لب آمده موقوف اشارت

از گنج غم او دل آباد خراب است

چون گنج روان ست نگنجد به عمارت

رنجور شدیم و قدمی رنجه نفرمود

مردیم به زاری و نیامد به زیارت

ای کاش رسد مژدهٔ وصلت به اسیری

تا کاس شهامت زنم و کوس بشارت

اکنون می صافی به سبو می‌کشد از چشم

صوفی که به ابریق کشد آب طهارت

با قند لبش جان مرا داد و ستد شد

شیرین‌تر از این دیده کسی وجه تجارت

ناصر ز مبصر گهر بحربها یافت

وین گوهر منظوم تو از اهل بصارت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۹خوشا وقت رندان هشیار مست
  2. شمارهٔ ۵۰ای دم حضور صحبت جانان غنیمت است
  3. شمارهٔ ۵۱کوی تو ای حور، ما را جنت است
  4. شمارهٔ ۵۲عشق تو دُرٌی ست کان را جان عاشق قیمت است
  5. شمارهٔ ۵۳مرا که همچو نی از آه و ناله برگ و نواست
  6. شمارهٔ ۵۴بیا که تا اثری از وجود من بر جاست
  7. شمارهٔ ۵۵دوش خون از دیده می‌راندم، سرشکم آگه است
  8. شمارهٔ ۵۶گر راه حرم چون سر زلف تو درازست
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.