پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۵۱

کوی تو ای حور، ما را جنت است

دیدن روی تو ما را منت است

عاقبت روزی به کوی تو رسیم

مرغ را پر، آدمی را همت است

باده می نوشی تو،‌ من خون می‌خورم

آن خورد هر کس که او را قسمت است

چون خیالت را شبی دیدم به خواب

گفتی از هجر تو بر ما رحمت است

گفت بیرون نه ز عشق ما قدم

گر ترا در دل امید راحت است

گفتمش بر صورتت دل بسته‌ام

گفت این معنی عجایب صورت است

ناصرا هر کس ندارد سوز عشق

داغ این سودا نشان دولت است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۳مرا که همچو نی از آه و ناله برگ و نواست
  2. شمارهٔ ۵۴بیا که تا اثری از وجود من بر جاست
  3. شمارهٔ ۵۵دوش خون از دیده می‌راندم، سرشکم آگه است
  4. شمارهٔ ۵۶گر راه حرم چون سر زلف تو درازست
  5. شمارهٔ ۵۷ما را هوس صحبت جان پرور یار است
  6. شمارهٔ ۵۸دهانت ذره‌ای گر تنگ بار است
  7. شمارهٔ ۵۹اثری در قدح باده ز لعل یار است
  8. شمارهٔ ۶۰بر جناب عشق دل بی قدر و جان بی قیمت است
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.